#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_199


حاجی بدون حرفی از جا بلند میشود:

- من میرم نماز بخونم. برمیگردم

سرافکنده ام از اینکه از مسلمانی حتی به واجبات هم عمل نمیکنم، چه برسد به مستحبات...

از جا بلند میشوم و به دنبال حاجی از اتاق بیرون میروم:

- پسرم! برای رضای خدا و دلت بخون، نه برای رضایت بنده ی خدا!

از اتاق خارج میشود و من در آستانه در می مانم با دنیایی از خجالت که در چهره ام موج میزند.

دومرتبه چشمم به قاب عکس روی دیوار می افتد.

جلوتر میروم.

شرم دارم به چشمان این مهمان همیشه جاوید خدا نگاه کنم

در دلم فغان و غوغایی به پا شده و اضطراب و التهابی بی سابقه وجودم را فرا گرفته است.

دست دراز میکنم و عکس را از کنار قاب بر میدارم و بر می گردانمش.

در پشتش با خودکاری آبی و با خطی نه چندان زیبا نوشته شده است:



romangram.com | @romangram_com