#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_191
پشتش به من بود
یک مرد با شانه های خمیده و پاشنه های کفش خوابیده که لخ لخ کنان به سمت نیمکت میرفت.
یک کارتون از زیر نیمکت در آورد و کنار نیمکت انداخت و روی اون خوابید.
به دقیقه نکشید که صدای خر خرش بلند شد.
گفتم:
-خوش بحالت... به جای من هم بخواب.
سرمو بلند کردم و گفتم:
-هستی یا نه؟ صدامو میشنوی؟ خیلی وقته منو نمیبینی! خیلی وقته صدامو نمیشنوی!
ولی من امشب میخوام ببینمت! ببینم اینکه میگن هیچوقت بنده هاتو فراموش نمیکنی راسته یا نه؟ اینکه میگن خدا هیچوقت بنده های گنهکارشم تنها نمیذاره درسته یا نه؟
خودت دستمو بگیر! من خیلی از مرحله پرتم!
اصلا تو بیراهه م. تو جاده خاکی... به قول علی ترانزیت، رفیق گرمابه و گلستون دوران نوجوونیم که حالا واسه خودش یک شرکت حمل و نقل صادرات و وارداتی داره، بوکسو باد کردم!
خودت میدونی که خیلی وقته نه دینمو میشناسم نه ایمونمو!
ما هم اینطوری زدیم تو جاده فرعی دیگه!! ببین، خودمم دارم حرف میزنم!امین شاهکار! بچه شهرستونی 20 سال قبل!
romangram.com | @romangram_com