#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_184
با سرعت گفتم:
- خدا حافظ
- فردا میبینمت
- معلوم نیست بیام شهرک
- بای
موبایلو خاموش کردم. عصبی شده بودم. صورتم داغ شده بود و دستهام یخ.
صدای کاوه تو گوشم پیچید :
-یه لباس پاره خیس زنونه پیدا کردیم... یه لباس پاره خیس زنونه پیدا کردیم... یه لباس پاره خیس زنونه پیدا کردیم... یه لباس پاره خیس زنونه پیدا کردیم!
چمدونت به هم ریخته بود... چمدونت به هم ریخته بود... چمدونت به هم ریخته بود!
کیف پولت رو تخت ولو شده بود... کیف پولت رو تخت ولو شده بود!
نوشته های مریم جلوی چشمهام اومد.
شاهکارمثل یک حیوون وحشی به من حمله میکرد... شاهکارمثل یک حیوون وحشی به من حمله میکرد!
چشمم به چمدون شاهکار که گوشه ی اتاق بود افتاد.... چشمم به چمدون شاهکار که گوشه اتاق بود افتاد!
romangram.com | @romangram_com