#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_183


- اتفاق خاصی نیفتاد. تو اونشب خیلی تو خوردن مشروب زیاده روی کردی. حالت بد شد. صاحبخونه تو رو با آژانس فرستاد هتل.

- مطمئنی که منو تنها فرستاد؟

- به خدا من چیزی یادم نمیاد... آها... وایسا...! یه چیزی یادم اومد! یه خانم تو مهمونی بود که صاحبخونه ازش خواست تا تو رو برسونه ولی دیگه نمیدونم اون با تو اومد یا نه؟!

- بعدش چی شد؟

- آخر شب که با بچه ها به هتل برگشتیم، به اتاقت اومدم تا ببینم، حالت بهتر شده یانه... هرچی در اتاقتو زدم، صدات نیومد. در اتاقت باز بود. نگران شدم و به داخل اومدم، که تو رو خیس تو حمام پیدا کردم. سرو صورتت خونی مالی بود و رد چنگ انداختن ناخون، روی صورتت دیده میشد. نگرانت شدم. با عجله به اتاق سایرا رفتم و اونو صدا زدم. وقتی که به اتاقت اومد و تو رو با اون حال دید، گفت که امین سابقه خودزنی داره. احتمالا با زیاده روی تو مشروب دچار عدم تعادل روحی - روانی شده و خودشو ناخون کشیده. تو دوران افسردگیش هم چند بار این کارو کرده که مدتی هم روانشناسش رو این مسئله باهاش کار کرد که درمان بشه.

مثل اینکه یکبار هم که به خونتون اومده بود و چک تهیه کننده ی فیلمو برات آورده بود، یاسمن با دیدن سایرا آمپر میسوزونه ومیپرسه که این زن کیه و چک تو دست اون چکار میکنه و کلی دری وری به سایرا میگه که تو هم عصبانی میشی و سرتو چند باربه دیوار میزنی و......

وسط حرفش پریدم وگفتم نمیخواد داستان تعریف کنی، اینا رو خودم میدونم. پس تو و سایرا با توجه به گذشته ی من این حدسو زدید؟

- اولش که نه! اول فکر کردیم، دزد به اتاقت اومده. چون چمدون لباسات بهم ریخته بود، کیف پولت هم رو تختت ولو شده بود و درتراس هم باز بود. وقتی دیدم پولات تو کیفته، سایرا به تراس رفت. یک دست مانتو شلوار زنونه خیس و پاره پیدا کرد که گوشه تراس افتاده بود. سایرا گفت که احتمالا اینها دستمالهای تمیز کاری خدمه ی اونجاست که یادشون رفته ببرن. منم گفتم اینها که لباسه و اونم گفت والا! چی بگم. شاید لباس کهنه ها رو دستمال میکنن. حالا چرا گیر دادی به این لباسها؟ لباسها رو اونجا انداختیم و به اتاق برگشتیم. هرچی تو چمدونت گشتیم، پیژامه پیدا نکردیم. پیژامه ی خودمو آوردم و لباساتو عوض کردم و با سایرا تو رو روی تخت بردیم و خوابوندیم. همین دیگه. انشا... که بقیه ش یادته؟

رعشه به تمام اندامهام افتاد. موبایل از سرمای دستم یخ کرد. گوشم از شنیدن حرفهای کاوه سوت کشید. صورتم داغ شد به جرات میتونم بگم دچار یک شوک عاطفی شدم.

به سختی صدامو کنترل کردم تا کاوه به استرسم پی نبره.

گفتم:

-خیلی خب! متوجه شدم. کاری نداری؟

- به خدا دیوونه شدی... نصفه شبی زنگ زدی و داری نبش قبر میکنی. فردا یه سر برو پیش دکترت.

romangram.com | @romangram_com