#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_180


-ولی چرا اون از خودش رد پایی واسه پیدا کردنش نذاشت؟

این فکرو از خودم دور کردم.

درکمد پاتختی رو باز کردم تا عابر بانکمو که اونجا میذاشتم بردارم و روز بعد برای خرید کادوی تولد سایرا به فروشگاه برم.

دوباره چشمم به دفتر افتاد. اونو برداشتم که از زندگیم حذفش کنم.

دفتر از دستم افتاد و یکی صفحه جلوم باز شد.

"یک پیرهن و یک پیژامه از لباسهای امین شاهکار برداشتم و اونها رو پوشیدم." "لباسامو مچاله کردم و گوشه تراس انداختم."

صدای کاوه تو گوشم پیچید که اونروز بهم گفت:

-امین هرچی با سایرا گشتیم، پیژامه تو پیدا نکردیم. تو که چند روزقبل پیژامه پات بود. چیکارش کردی؟ لباسات خیس شده بود. مجبور شدم پیژامه خودمو پات کنم. زود خودتو جمع و جورکن که تا یکساعت دیگه ماشین صدا و سیما میاد دنبالمون و باید به فرودگاه بریم. پاشو. خواب بسه! از پرواز تهران جا میمونیم ها!!!

آره، من یک پیژامه داشتم که همون شب گم شد و وقتی لباسامو جمع کردم و اتاقو گشتم، اونو ندیدم و بیخیالش شدم!!!

پیرهن لیموییم هم که از فرانسه خریده بودم، بعد از برگشت به تهران ندیدم و فکر کردم خدمه ی هتل اونو برداشته و یا تو هتل جا گذاشتم!!!

دوباره کلمات تو ذهنم پیچید. شهید نیکوسرشت... مریم... آیلین... تجاوز...

داد زدم:

-نه! نه! نه! نه!! لعنتی نه!!

romangram.com | @romangram_com