#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_179


اون گفت:

-آقای شاهکار، من مریم خانمو بعد از روزیکه به من زنگ زد تا به آپارتمان روبرویی بیام و اونجا رو تمیز کنم ندیدم و مریم خانم هم دیگه بهم زنگ نزد. مزد کارمم همون روز از سرایدار شما گرفتم. سرایدارتون گفت که مریم خانم اون پولو داده که به من بده.

با وجود اینکه ذره ای از حرفهای مریمو باور نکرده بودم، یک سوال مدام تو گوشم میپیچید که اگه مریم میخواست خودشو آویزون من بکنه، چرا هیچ اثری از خودش به جا نذاشت تا من اونو پیدا کنم؟

خیلی زود این افکار رو از ذهنم دور کردم و تصمیم گرفتم که دیگه بهش فکر نکنم. مدتی بود که بی عاطفه شده بودم.

دیگه نه خنده ی کسی روم اثر داشت و نه گریه ی کسی.

اینم مرهون قضاوتهای ناعادلانه یاسمن بودم که مدتی زندگی رو برام جهنم کرد.

بعد از افسردگی ای که به دنبال جدا شدن از یاسمن گرفتم، ابراز عواطفم کمرنگ شد، دیگه نه میتونستم در جایی که باید بخندم، بخندم و نه جایی که باید گریه کنم، گریه کنم.

روانشناس معالجم بهم گفت بود که عاطفه ام کمرنگ شده و این در بیماران اعصاب و روان چیز شایعیست.

شاید هم این خودش برام یک نعمت بود که دیگه نسبت به اطرافیانم بی تفاوت شده بودم.

تمام لبخندها و پوزخندهام، تمام خنده هام و گریه هام، شادیهام و غمهام واسه پول بود و در دنیای واقعی من یک فرد فاقد عواطف انسانی شده بودم.

به قول مریم تو رمان زیباش، رگ احساساتمو زده بودم.

با آشنایی با مریم و آیلین کم کم زندگیم داشت رنگ و بوی تازه ای میگرفت ولی اونهم با فهمیدن اینکه مریم هم یکی دیگه ست مثل بقیه ی خانمهای دورو برم، رنگ زندگیم از قبل خاکستری تر شد...

دو مرتبه از خودم پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com