#پرواز_را_به_خاطر_بسپار_پارت_178
مگه شیوا کم خودشو به زمین و زمون زد که یه مدت باهام باشه و بعد فهمیدم سر اینکه با من دوست بشه با رفیقهاش شرط بندی کرده بود.نخیر خانم مریم نیکوسرشت، این سناریو ها دیگه واسه ما کهنه شده.
شما هم بهتره داستانتونو بدید به مجله ی خانواده که به صورت سریال براتون چاپ کنه. حیف اونهم وقت و انرژی که واسه پیدا کردنشون گذاشتم. از خواب شبم هم زدم تا یه مشت اراجیف بخونم. خجالت نمیکشه زنیکه ی دروغگو...
کثافتکاریهاشو میخواد گردن من بندازه.
بدم نیست والا! معروف که میشه! هم واسه ی بچه ش یه بابای درست و حسابی پیدا میکنه و هم هزینه ی زندگیشو تا آخر عمر بیمه میکنه.
دفترو از روی تخت به گوشه ی اتاق پرت کردم و زیر پتو خزیدم و با خودم گفتم:
- همشون مثل همند منه خرو باش که فکر میکردم، این با بقیه فرق داره.
با صدای آلارم موبایلم بیدار شدم . ساعت 7 صبح بود. بعد از یک دوش و یک صبحونه ی مفصل، فارغ از هرگونه فکری در مورد مریم و آیلین، راهی شهرک سینمایی شدم.
تو دلم گفتم:
-بازم همین دوستهای قدیمی که حداکثر توقعشون از آدم یک مهمونی و یک شامه. دیگه خودشونو که به آدم بند نمیکنن و انگ و ننگ نمیبندن.
آیلین نیکوسرشت! آیلین شاهکار! واقعا که!
روزها میگذشت. شاید یک هفته، شاید ده روز و شاید هم بیست روز... نمیدونم، ولی دیگه اسمی از مریم و آیلین تو زندگیم نبود.
کتاب رمان مریمو تو کشوی کمد پاتختیم گذاشته بودم.
یکبار که نسا خانم برای نظافت به خونه م اومد، خواستم وسایلهای مریمو بهش بدم که براش ببره.
romangram.com | @romangram_com