#پروانه_ی_من_پارت_91


با لبخند به چشمانم نگاه می کند.چشمانش انگار.. از این فاصله ی نزدیک پر از نور و ستاره است.

-باید دوتا کادو می گرفتم..

با تعجب و با صدایی آرام می پرسم: چرا دوتا؟!

می خنده..درون صدایش پر از شیطنت است.

-یکی واسه رضا کوچولو..یکی هم واسه اونی که الان بغلش کرده و مادر شدن بهش میاد..

و با گفتن این حرف از من با لبخند دور می شود و فکر می کنم که حالا به حتم،گونه هایم ارغوانی رنگ شده اند.

**

زری خانوم و زهرا هر دو با دیدن گردنبند چشمانش برق می زند و خوشحال می شوند.می دانستم که آن ها هم مثل من خوششان می آید و همین هم شد. فوری گردنبند را به گردن بچه آویزان کردند و کلی تشکر کردند. دقایقی که بچه در آغوشم بود واقعا توصیف نشدنی بود.برای اولین بار حسی را تجربه کرده بودم که همیشه از آن واهمه داشتم.آنقدرها هم که فکر می کردم در آغوش گرفتن یک نوزاد سخت نبود بلکه شیرین بود.

زری خانوم در همه ی آن دقایقی که کنارشان بودیم آرزوی خیر و خوشی برای ما می کرد و هی میان دعاهایش می گفت که الهی مادر شوم. و یک بار شنیدم که صدر زیر لب و آهسته در حالیکه از کنارم رد میشد گفت که “آمین ” و با شیطنت برای چندمین بار در امروز نگاهم کرده بود.و من...نمی دانم ، ولی.. ته دلم، از این دعاها و آمین گفتن ها خوشحال شده بودم.

با آمدن مهمان های دیگر زری خانوم و شلوغ شدن اتاق ،من و مسیح خداحافظی می کنیم .زری خانوم لحظه ی آخر من را کناری می کشد و از اوضاع خانه می پرسد.

-دخترم..اوضاع خونه چطوره؟نمی ترسی که؟هان؟!

برای اینکه خیالش را راحت کنم و صدر را به این پچ پچ کردن حساس نکنم می گویم:اره..خوبه.. نمی ترسم.شما نگران نباشین.

و دستم را روی شانه اش می گذارم.

-به زهرا و پسرش برسین..کلی باید تقویت بشن..من خوبم.خوب ِخوب!


romangram.com | @romangram_com