#پروانه_ی_من_پارت_65


-خوشحالم که شب خوبی بوده.به من که خیلی خوش گذشت.

لبخند میزنم.لبخندی که عمق دردش را خودم می فهمم.

-نمیاین داخل؟چای ،قهوه..فوری اماده میشه.

خنده ای ارام می کند:نه..دیگه بیشتر از این اذیتتون نمی کنم..خوب استراحت کنید.

درب ماشین را باز می کنم و حین اینکه از ماشین پیاده میشم می چرخم سمتش و می گم:هر جور که مایلید..شبتون بخیر.

شب بخیر ارامش را که می شنوم به سمت درب ویلایی خانه ام حرکت می کنم و کلید را از کیف دستی کوچکم بیرون می کشم.به صدر که هنوز ایستاده نگاهی کوتاه می کنم و کلید را در قفل می چرخانم.

-پروانه خانــوم؟!

متعجب دست از کلید و در که کمی باز شده می کشم و به سمتش می چرخم.

-مراقب خودتون باشید.. و با زدن لبخندی به سرعت از من و خانه ام دور می شود.

ماشینش که از نظرم دور می شود وارد خانه می شوم و در را می بندم.

من مراقب بودم...او هم مراقبم بود.



* * *




romangram.com | @romangram_com