#پروانه_ی_من_پارت_240

-به من که آره...به شما چطور مهندس؟!حسته که نشدین؟!

مسیح کمی خودش را به سمت ما جلو می کشد.

-نه...من هم دارم لذت میبرم ...

و نگاهش را از یاسی می گیرد و به چشمان من می دوزد.

**

-خانما می خواین همین بیرون بشینین یا اینکه بریم داخل خود رستوران؟!

یاسی نگاهی به من می اندازد.با نگاهم تصمیم گیری را به عهده ی او می گذارم.

-خب..بریم داخل!زیادی توی هوای آزاد بودیم..اینجوری آدم هوایی میشه...

و لبخندی پهن تحویل مسیح می دهد.

پوست لبم را ول می کنم و دست یاسی را فشار می دهم.امشب زیادی حرف میزد..مسیح هم لبخندی میزند و هر سه به سمت در اصلی رستوران حرکت می کنیم.از جلوی فضای گلکاری شده ی رستوران عبور میکنیم و وارد فضای سرپوشیده اش می شویم.

روی صندلی مینشینم...درست روبروی مسیح!نگاهی به دستش می اندازم که هنوز آتل را با خود حمل می کرد.یک بار وقتی 12 سالم بود دستم دچار همین مشکل شده بود و آنقدر شیطنت کرده بودم که به جای 10 روز ،بستن آتل به بیشتر از دو هفته طول کشیده بود.لبخندی به صورتم می آید و تا نگاهم را بلند می کنم متوجه نگاه پر سوال مسیح می شوم.حتما داشت به این فکر می کرد که کجای آتل دستش خنده دار است!

-منم وقتی 12 سالم بود برای دستم یه همچین اتفاقی افتاد...الان یه دفعه یاد اون خاطره افتادم..

آهانی می گوید.

-پس یعنی شیطون بودین؟!

یاسی جواب می دهد.

romangram.com | @romangram_com