#پروانه_ی_من_پارت_239
-اصلا فرصت نکردم برم خونه...وقتی بهش زنگ زدم گفت که خوش بگذره و حالا که جمع جوونه،باشه دفعه ی دیگه!
موهای بازیگوشم را با دست کنار میزنم.
-می خوام یه روز از صبح بیام پیششون..می دونم که این چند وقت یکم زیادی گرفتارم..امیدوارم ازم ناراحت نشده باشن...
و این بار شالم را کمی سفت تر از قبل نگه می دارم.
خنده ای کوتاه می کنه و صدای خنده اش توی موج ها می پیچه..
-این و نمی تونم بگم که ناراحته یا نه...ولی ببینت خوشحال میشه!
-پس حتما واجب شد که بیام..نــه؟!
و بدون اینکه منتظر تایید حرفش بمونم رو به یاسی که صاف می نشیند می کنم.
-چی شد انصراف دادی از نگاه کردن؟!
موهایش را درست مثل من کنار می زند.
-انصراف ندادم..واستم بگم فردا شب هم حتما یه دور قایق سواری رو افتادی خانم.
خنده ای کوتاه می کنم و به مسیح هم که لبخند میزند نگاه می کنم.
-پس معلومه داره بهت خوش میگذره...
به جای جواب دادن به من به مسیح نگاه میکند.
romangram.com | @romangram_com