#پروانه_ی_من_پارت_238

با دست قایقی که یاسی نشان می دهد را نگاه می کنیم.قایق تفریحی کوچگ و زیبایی بود.

صدای موزیک شاد باز هم توی فضا مثل تمام روزهای قبل پخش بود و حس خوبی القا می کرد.نفسی عمیق می کشم.بوی دریا به تمام وجودم نفوذ می کند.

سرجایم محک می نشینم و صدای موتور قایق را لحظه ای بعد می شنوم.یاسی با هیجان نگاه می کند و گاهی می خندد و حرف می زند.

موج خنکی از روی دریا بلند می شود.باد ملایمی می وزد و موهای لختم را به بازی می گیرد..با دو دست شالم را مرتب می کنم و به موج هایی که با قایق شکافته می شوند نگاه می کنم.

قایق کوچکی بود و جز ما سه نفر و پسر جوانی که قایق را هدایت می کرد کسی درونش نبود.

-وای چقدر ماهی اینجا زیاده پری..

و با خوشحالی باز هم نگاهش را به دریا می دوزد..

کمی سرم را نزدکیش می کنم.

-آره..حتی توی این همه موج هم میشه دیدشون..

قایق همچنان پرسرعت روی موج ها بالا و پایین می کند..نور افکن هایی که دورتا دور ساحل و اطراف قایق ها وصل بودند دریا را زیباتر از قبل نشان می دادند.لبخندی به لب هایم می آید.مطمئنا از این به بعد هر بار که یاسی به کیش می آمد اول به سراغ قایق سواری و بعد به خانه ی من می آمد.

به مسیح که تنها و در سکوت به جلوی قایق نگاه می کرد نگاه می کنم.چه تک افتاده بود و مظلومانه و مسکوت به روبرویش خیره بود...بیشتر نگاهش می کنم..حالا که حواسش نبود..وقت برای دیدنش بود..نمی دانم چرا..ولی همیشه آنقدر در برابرش حس های مختلف داشتم که کمتر پیش می آمد به تیپش نگاه های دقیق بکنم.همیشه در ذهم مسیح را مردی با کت و شلوار های خوش دوخت و کراوات می دیدم .ولی حالا چقدر در این تیپ های ساده و اسپرت،بیشتر از قبل مردانه تر و جذاب تر میشد.چقدر کم سن تر از قبل نشان می داد و باعث میشد فراموش کنم که همان پسری است که درون شرکت با جدیت حرف میزند و قدم برمیدارد و پروژه های عظیم را سرانجام می دهد.

باز هم متوجه نمیشوم که دقایقی است که به نیم رخش نگاه می کنم.سنگینیه نگاهم را مطمئنا حس می کند که آهسته برمی گردد و به صورتم لبخند میزند.با دیدن این لبخند...نمیدانم چرا،ولی یاد همان شبی افتاده بودم که با هم سوار قایق شده بودیم و نزدیک بود که من وسط همین آب ها بیوفتم و دست مسیح مانع شده بود...

به خودم می آیم.نباید بیشتر از این ها ضایع می کردم..با صدایی که سعی می کردم توی این شر و صدای پر از هیجان موج ها خوب به گوشش برسد می گویم:

-خوب میشد اگر مهوش جون هم می اومدن...

با همان لبخند و همان نگاه جوابم را می دهد.انگار می خواست بگوید دست نگاهت برایم رو شده بانو!

romangram.com | @romangram_com