#پروانه_ی_من_پارت_237
-بسه یاسی!دیگه ادامه نده.امکان نداره.
و رو به مسیح که همچنان مکالمه ی مشکوک ما دوتا رو نگاه می کرد می کنم.
-بگذریم..شما چی می خواستین به من بگین..گفتین که انگار کارم دارین.درسته؟!
-نه...یعنی آره...ولی باشه یه موقع بهتر..خب خانما موافقین شام بخوریم یا بریم یکم تفریح کنیم.هر چی به کار و بقیه چیزا فکر کردیم بی نتیجه بود!
یاسی با ذوق به مسیح نگاه می کنه.
-آره....منم موافقم.اول بریم قایق سواری بعد بیایم شام..
و رو به من می گه:مگه بهم قول ندادی؟!
لبخندی به صورتش می زنم.واقعا الان قصد خوردن شام را نداشتم.با این همه حرصی که خورده بودم دیگر جایی برای شام نمی ماند.
-چرا عزیزم..پس بریم!
و هر سه برای سوار شدن قایق ،شانه به شانه ی هم به سمت ساحل حرکت می کنیم و من به این فکر می کنم که مسیح چه می خواست بگوید که نگفت!
وقتی سنگینیه نگاهم را به روی نیم رخش حس میکند به سمتم می چرخد و لبخندی میزند.لحظه ای خجالت می کشم و با لبخندی کم رنگ سرم را به زیر می اندازم و به سمت جلو قدم بر میدارم.
* * *
romangram.com | @romangram_com