#پروانه_ی_من_پارت_236

پوفی می کنه.

-آخه اینجوری هم که ادامه دادنش سخته...یعنی...میگم می خوای بیای طبقه بالای خونه ی من؟!اصلا از اول هم باید همین کار رو می کردیم.

-نه..یعنی نمی خوام مزاحم بشم..یکم صبر می کنم و اگر ببینم که باز هم این مزاحمت ها ادامه پیدا بکنه...یه راهی حتما پیدا می کنم.اصلا نمی خواستم بازم درگیر این موضوع بشین!منخودم باید مسائل مربوط به خودم رو حل کنم.

و باز به یاسی چشم غره میرم.و اون هم با بی قدی شانه ای بالا می اندازه و حرصی ترم می کنه.

وقتی سکوتش رو می بینم برای اینکه جو رو عوض کنم حرف میزنم.

-حالا شاید به قول زری خانم سیم ها اتصالی پیدا کرده باشن .نه؟!

جوری نگاهم می کند که دلم می خواهد حرفم را پس بگیرم.

-شاید...ولی دلیل قانع کننده ای نیست!

کلافه می شوم.از دیشب تا بحال خودم را با این گول زده بودم.

-آخه...یعنی کیه؟!من اصلا نمی تونم فکر کنم و ذهنم رو جمع و جور کنم در این مورد!

یاسی سخنرانی می کنه.

-شاید یکی از رقیبای کاریت باشه!

-اووف.پناه بر خدا.یاسی چه رقیب کاری...تو چی میگی!

چشمانش را یک مدلی می کند و می گوید:منظورم همون مار خوش خط و خاله!

دوست نداشتم جلوی مسیح به این بحث ادامه بدهم.می دانستم منظورش کسی جز امین نبود.ولی امین اونقدرها هم بیکار نبود که مرا اینطور اذیت کند.نمی دانم..شاید هم بود و من...

romangram.com | @romangram_com