#پروانه_ی_من_پارت_235
-همه چیز مرتبه..امن و امان!
و بی اراده یاد ترسی که دیشب به دلم افتاده بود،می افتم. و یاسی فوری در جواب حرفم می گه:
-کجا امن و امانه..قضیه دیشب رو به مهندس نگفتی؟
چشم غره ای بهش میرم.ولی دیگه فایده ای نداره چون مسیح کنجکاو میپرسه:
-مگه چیزی شده؟!
و نگاه خیره اش رو به چشمام می دوزه!
زیر سنگینیه نگاهش شروع به تعریف کردن قضیه دیشب می کنم و می بینم که اخم هاش توی هم میره و هر لحظه اخموتر میشه.
-خودت راجع به این قضیه چی فکر میکنی؟!
سرم رو بلند می کنم.
-نمی دونم...واقعا گیج کنندست!هیچ حدسی ندارم جز...اینکه..کار همون سایه ای باشه که پشت شیشه اومد!
کلافه بین موهاش دست می کشه.
-فکر کنم بهتر باشه خونه رو عوض کنیم.هان؟!
سعی می کنم لبخند بزنم.نگران بود و بی فکر حرف میزد.
-با عوض کردن خونه فکر نکنم چیزی حل بشه..چون مطمئنا کسیه که از همه چیز خبر داره!اینطور فکر نمی کنین؟!
romangram.com | @romangram_com