#پروانه_ی_من_پارت_234
-حالا می بینی که زودتر از اونی که فکرش و بکنی خوش رو میرسونه اینجا..اونم تنها!بعد بیا بهم بگو یاسی تو خیال می کنی.. کاری هم نداره!فقط دلش تنگ شده..
و به سمتم می چرخه و چشمکی به نگاه متعجبم میندازه!
* * *
کمتر از نیم ساعت نگذشته بود که مسیح هم به جمع دو نفره مان می پیوندد.
-مزاحم خلوتتون که نشدم خانما؟!
و نگاهی به من و یاسی می اندازد.یاسی که از هیجان اومدن مسیح لبخندی صورتش رو پر کرده بود خیلی سریع می گه:
-نه..نه اصلا...اتفاقا خیلی هم خوبه که شما اینجایی. مگه نه پری؟!
لبخندی به صورتش می زنم.می دانستم که الان در ذهنش خودش را تجلیل می کرد که عجب حس ششمی دارد.
-آره عزیزم..خوبه!
و رو به مسیح می گم:
-خب..چه خبر؟!
لبخندی میزنه و می گه:خبرا که همیشه پیش شما خانماست..اینطور نیست؟!
دستم را روی میز درون هم قفل می کنم.
romangram.com | @romangram_com