#پروانه_ی_من_پارت_233


...

-باشه..ما حالا تا دو ساعت دیگه کمه کم هستیم اینجا..اگر اومدین که می بینیمتون..

...

-باشه...پس فعلا خدانگهدار...

موبایلم را روی میز می گذارم و به یاسی که همچنان خیره نگاهم می کند،زل میزنم.

-چیه؟چرا ساکت شدی تو؟!

شانه ای بالا می اندازد.

-هیچی..صدر جونت داره میاد آره؟!

گوشی را روی میز فر می دهم تا بچرخد..

-معلوم نیست..گفت که اگه بتونه میاد منم الکی تعارف کردم که مهوش جون رو هم بیاره تا شام رو کنار هم باشیم..

-من که از اولشم میدونستم اون میاد..از قصد جلوی اون مهندسه گفت نه که یه موقعه اونم هوس نکنه همراهمون باشه...

خنده ای آرام به این ذهنیت یاسی می کنم.

-وای دختر...چه ذهن خلاقی داری تو..چه زود نتیجه گیری می کنی..گفت که کارم داره..حالا چه کاری بود که پشت تلفن نمیشد بگه..این و دیگه نمیدونم.

دست هایش را توی سینه جمع کردو صورتش را به سمت دریا چرخاند.


romangram.com | @romangram_com