#پروانه_ی_من_پارت_232
به یاسی که چند دقیقه ای بود از حرف زدن انصراف داده بود و سکوت کرده بود نگاه می کنم.
به گارسونی که اون اطراف می چرخید اشاره می کنم و او هم نزدیکم می اید.
-نسکافه می خوری یا قهوه؟!
یاسی که دستش را از زیر چانه اش بر نمیداشت با همان ژستش جوابم را داد.
-من قهوه می خوام..با شکر باشه لطفا!
و صورتش را از سمت دریا گرفت و رو به من که سفارش را می دادم کرد.
-هوا چه خوبه..همیشه از بوی دریا خوشم می اومده...
سفارش را می دهم و لبخندی به صورتش میزنم.
-وای چه خانم پر احساسی هستی شما...ببینم دیگه از چی خوشت میاد خانم؟!
چشم غره ای بهم رفت.
-برو خودت و دست بنداز..منو بگو که احساسات لطیفم و با تو در میون می زارم ...
و برایم زبان درازی کرد.
خنده ای آرام کردم که با صدای ملودیه گوشی ام هم نوا شد.با دیدن اسم مسیح روی صفحه گوشی ام متعجب به یاسی که نگاهم می کرد گفتم:مسیحه!یعنی چکارم داره؟!
و قبل از اینکه یاسی شروع به پرحرفی کند گوشی را کنار گوشم قرار دادم.دقایقی را حرف زد و بعد پرسید که کجا هستیم.وقتی داشتم جوابش را می دادم به یاسی که با نیش باز نگاهم میکرد ،لبخند زدم.می دانستم که الان برای خودش خیال بافی می کند.
-نه..هنوز که زوده برای شام خوردن..خوشحال میشیم شما هم باشین..کاشکی میشد اگه می اومدین مهوش جون رو هم می آوردین..
romangram.com | @romangram_com