#پروانه_ی_من_پارت_231


نگاهم را بار دیگر در مغازه چرخاندم.نه چیزی نمی خواستم.

-نه گلم...مبارکت باشه..

-مرسی..تعارف نکن..می خوام خودم حساب کنم ها...بیا تا دست و دلباز شدم یه چیزی بردار..

فروشنده خنده ای ارام می کند.لبخندی میزنم و می گم:نه عزیزم..نمی خوام...

شانه ای بالا می اندازد و مبلغ شال را می دهد و از مغازه بیرون می رویم.ساعت نزدیک به 7 بود و 2 ساعتی میشد که از یک پاساژ به پاساژ دیگر می رفتیم و یاسی فقط همان شال را خریده بود.

-یاسی بیا بریم دیگه...بریم لب ساحل هم میشینیم ..هم یه چیزی می خوریم.خسته شدم از بس که راه رفتیم..

-حالا خوبه جات خنکه و اینجا پر از کلر گازیه..چه نازم می کنی...باشه بریم..از قدیم گفتن ناز کش داری ناز کن...حالا شده حکایت تو...

خنده ام می گیرد.مثلا یاسی ناز کش من شده بودم..لبخند روی لبم پررنگتر می شود..و هر دو از پاساژ بیرون میزنیم.



* * *



-آره همین جا بشینیم بهتره..خیلی راحت میشه دریا رو دید..وای چه موج های قشنگی..این دریا جون میده واسه قایق سواری..هر بار که اومدم اینجا قسمت نبوده یه بارم قایق سواری کنیم ها..

-قولی میدم که امشب اینکار رو بکنیم چطوره؟!

به خواست یاسی روی یکی از نزدیکترین سکوها روی به دریا می نشینیم..هوا صاف بود و کم کم روی به تاریکی میرفت...دیدن غروب روزهای کیش واقعا دیدنی بود..ولی من خیلی روزها به تنهایی این غروب را دیده بودم.


romangram.com | @romangram_com