#پروانه_ی_من_پارت_230

-خب..بله...خوشحال میشیم.

مسیح نگاهی به ساعتش می کند.

-من که دوست دارم..ولی امروز واقعا وقتش رو ندارم..شاید مهندس وفایی بتونه بیاد!

و نگاهی کنجکاو به وفایی می اندازد.

-نه دیگه..اینجوری شما نباشی جمع کامل نیست..باشه یه شب دیگه...امشب رو خانما خلوت کنن باهم بهتره.

لبخندی میزنم و راحت تر نفس میکشم.

-اکی...یه روز دیگه با هم هماهنگ می کنیم..

دو مرد حرفم را تایید می کنند و با یک خداحافظی ما را تنها می گذارند.

تا دور می شوند بازوی یاسی را فشاری می دهم.

-تو نمیتونی جلوی دهنت رو بگیری و الکی تعارف نکنی؟!

-بدِ دارم با ادب رفتار می کنم.مثل تو بی ادب باشم خوبه..مستقیم به طرف نشون میدی که مزاحمه!

پوفی می کنم و کنارش راه می افتم.

نیم ساعت دیگر را در هتل وقت می گذرانیم و بعد بیرون میریم.از گرمای هوا کم شده بود و بهتر بود تا کمتر شدنش کمی در مرکز های خرید بچرخیم.

یاسی شالی که روی سرش انداخته بود را روی میز می گذاشت گفت:آقا این رو بر میدارم..

و رو به من گفت:تو چیزی نمی خوای پری؟!

romangram.com | @romangram_com