#پروانه_ی_من_پارت_229


لبخندی به صورتش که غرق خوشی بود میزنم.

-البته..ما خیلی داریم تلاش می کنیم.باید هم همه چیز عالی بشه!

-صدای مسیح باعث می شود به پشت سرم بچرخم.

-خانما نمیاین بریم؟!

نگاهی به وفایی هم که کنارش ایستاده بود می اندازم.وفایی در کت و شلواری رسمی و مسیح بخاطر دستش در تیپی اسپرت،کنار هم ایستاده بودند.هر دو خوش پوش..قد بلند و به اندازه خودشان جذابیت های مردانه داشتند.بی خود نبود که یاسی اینطور مثل اسپند روی آتش بالا و پایین می پرید.غیر ممکن بود که خودش هم از صدر خوشش نیامده باشد..آن هم وقتی مستقیم به چشمان آدم نگاه می کرد و حرف میزد..انگار چشم هایش ،رنگی داشت که تا بحال ندیده بودم...لحظه ای با این فکر قلبم یک طوری می شود.حسی درونم احساس می کنم که تا قبل از این وجود نداشت.

سعی میکنم نگاه مستقیمم را از هر دویشان بگیرم و لبخند معنی دار ِ مسیح را که متوجه برانداز کردن من شده بود ،نادیده بگیرم.

-نه..دیگه مزاحم شما نمیشیم..می خوایم یکم بریم بگیردیم....

هر دو مرد به سمتمان قدم بر میدارند تا نزدیکتر باشند.

-باشه..پس بهتون خوش بگذره خانم ها...

و وفایی ادامه می دهد..

-مطمئنا شب رو کنار ساحل گذروندن خوش میگذره...جای ما رو هم خالی کنید خانم ...

و نگاهی به من می اندازد.یاسی به جای من حرف میزند.

-خب.اگر مایلین شما هم همراه ما بیاین...فکر کنم اینجوری بیشتر خوش بگذره..مگه نه پروانه؟!

لبخندی از روی استیصال میزنم.این یاسی اگر حرف نمیزد ،نمیشد!


romangram.com | @romangram_com