#پروانه_ی_من_پارت_228
با چشم های گرد شده و لب های پر لبخند نگاهش میکنم.
-یاسی؟تو به من می گی خودخواه؟بس کن دختر..
و وقتی سکوتش رو می بینم ادامه میدم.
-باشه..اصلا تو راست می گی.سعی می کنم راجع به حرفات فکر کنم خوبه؟!
خندون به سمتم می چرخه.
-بگو به جون یاسی؟اصلا مگه میشه آدم یم به این آدمای جذابی که دورش هستن فکر نکنه؟!
لبخندی میزنم.راست می گفت.اگر می خواستم پیش خودم اعتراف بکنم می گفتم که بضی اوقات ذهنم به همین سمت ها منحرف می شد .ولی ..
سرم را تکان میدهم و به یاسی که منتظر بود برایش قسم بخورم می گم.
-بسه دیگه یاسی..واسه چی قسم بخورم؟فقط بهت قول میدم.خوبه؟
و چشمکی حواله ی چشمهای تیره اش می کنم.
پشت چشمی برایم نازک می کند.
-من که میدونم الکی داری قول میدی..ولی باشه.خودت خوب می دونی که من فقط دلم می خواد تو خوشبخت بشی و دیگه اون مرتیکه توی زندگیت نباشه!
لبخندی تلخ به رویش می زنم.اون مرد از رندگیم حذف شده بود.چرا این را حتی صمیمی ترین دوستم هم باور نمی کرد؟!
**
-اینقدر دلم می خواد روز افتتاحیه چهره های بقیه رو ببینم..این هتل معرکه میشه پری.مگه نه؟
romangram.com | @romangram_com