#پروانه_ی_من_پارت_226
و رو به مسیح و وفایی کهما دوتا را نگاه می کردندمی ادازم.
-ما هم میایم..فقط اگه اجازه بدین یکم توی اتاقم کار دارم..
-مسیح از جایش بلند می شود و به سمت میزش حرکت می کند.
-اکی..من و وفایی جان منتظریم!هر موقع شما اومدین میریم.چطوره؟!
از جایم که بلند میشم یاسی هم به تبعیت از من می ایستد.
-عالیه..پس میایم خدمتتون..با اجازه..
و نگاهی هم به سمت وفایی روانه می کنم که با لبخندی جواب نگاهم را میدهد و من را هم مجبور می کند به او لبخند بزنم.
هنوز قدمی برنداشته ایم که صدای مسیح بلند میشود.
-خانم..اینجوری که زشته..بدون پذیرایی دارید میرید.
یاسی این بار جوابش را می دهد..
-انشالله سر فرصت مهندس...هستیم حالا..
مسیح دست راستش را در جیب شلوار زغالی رنگش فرو می برد و سری تکان می دهد.
* * *
romangram.com | @romangram_com