#پروانه_ی_من_پارت_225
-چیز خاصی نیست که...زیاد بزرگش کردین..
و رو به وفایی می کند.
-مهندس بدجور ساکتی؟!مگه نمی خواستی بری هتل؟!
وفایی نگاهی به من و بعد به مسیح می اندازد.
-مگه شما نمیای؟
و رو به من کرد.
-خانم مهندس شما نمیاین؟
-چرا..اتفاقا می خواستم یه سر به هتل بزنم به همراه یاسی..
و رو به یاسی می کنم.
-موافقی الان بریم؟!
لبخندی به صورتم زد.
-آره..من اینجام که کنارت باشم..به شرطی که بعدش قول ساحل رفتن رو بهم بدی!
دستی به بازوش می کشم.
-اتفاقا خودمم برای امشب این تو ذهنم بود...
romangram.com | @romangram_com