#پروانه_ی_من_پارت_224

لبخندی میزنم.

-از کی تا حالا تو مراعات کسی رو می کنی.بیا بریم تو بابا..وفایی از خوده!

خنده ای می کنه و می گه:یه بار حالا خواستم درست رفتار کنم..بزن تو حالم.

نگاهی به صورتش می کنم و ضربه ای به در اتاق می زنم.با شنیدن صدای مسیح هر دو وارد اتاق میشیم.

**

همانطور که پشت میز ایستاده ،به هردویمان تعارف می کند که بنشینیم و خودش هم از میز فاصله می گیرد.

-چه عجب از این طرف ها خانم؟خیلی وقته ندیدیمتون!

یاسی که نگاهی به من می انداخت گفت:والا مگه این خام خانما میزاره ما بیایم..تا میاد دلمون تنگ بشه،سرو کله ش پیدا میشه!راستی خدا بد نده...

مسیح که لبخندی میزد کنار وفایی که در سکوت نشسته بود و سخنرانی یاسی را گوش می داد نشست.

-بد نبینید.خوبم خانم..ممنون...

و نگاهی به من می کند و ادامه می دهد.

-پس سرتون از صبح گرم بوده!وقتی گفتی مهمون داری تعجب کردم..

لبخندی میزنم و کمی در جایم جابجا میشم.

-یاسی جان تازه امروز ساعت 11 رسید...وقتی براش گفتم که دستتون اینجوری شده،خواست که حتما بیایم و یه سر بهتون بزنیم.

با نگاهی تشکر آمیز به صورتم نگاه می کند.

romangram.com | @romangram_com