#پروانه_ی_من_پارت_222
لبخندی میزنم و می گم:آره بابا...هر چی بلاست سر من یکی نازل میشه..اون دفعه هم که بدتر از این بار بود..نمی دونم واقعا چه خبره اینجا!تازه چند وقت بود آرامشم برگشته بود..
یاسی خودش را بهم نزدیکتر می کند.
-بی خیال این چیزا..به قول زری خانم شاید اتصالی کرده بوده آیفون.حالا نمی خوای پاشی بریم شرکت؟!حوصلم توی خونه سر رفت بابا..مثلا اومدم مهمونی.
لبخندی بهش می زنم.
-اومدی مهمونی با فضولی؟بریم شرکت چکار؟!
شانه ای بالا می اندازد.
-خب بریم یه حالی از جناب مهندس هم بپرسیم دیگه عروس خانم..زشته حالا که اومدم نیام دست بوسشون..مخصوصا که حالا دستشونم مشکل پیدا کرده..
و با زدن این حرف خودش بلند می خندد و من را هم به خنده وادار می کند.در حالیکه شم غره ای بهش میرم می گم:
-خدا بگم چکارت نکنه یاسی..قرار شد بهم نگی عروس خانم ولی از وقتی اومدی 50 بار گفتی! بلند شو بریم حاضر بشیم..خودمم قصد داشتم بعد از ظهر برم شرکت.حالا که توام موافقی پس میریم ولی..
و انگشت اشاره ام را به طرفش تهدید وار می گیرم.
-چشات و در میارم اگه کاری بر خلاف میلم بکنی اونجا.
-ای جان..پیش به سوی شرکت صدر..
و لبخندی پهن تحویلم می دهد و مثل فنر از جایش می پرد و به سمت اتاق خواب حرکت می کند
رفتنش را نگاه می کنم و سرتکان میدهم.این دختر خدای انرژی بود و با امدنش و بودنش در کنارم،لبخند از لب هایم دور نمیشد.
نگاهی دیگر در اینه به خودش می اندازد و دوباره به سمت من می چرخد.
romangram.com | @romangram_com