#پروانه_ی_من_پارت_220

روی نزدیکترین مبل لم می دهم و به روزنامه ای که روی میز شیشه ای افتاده بود نگاه می کنم.دقایقی خودم را سرگرم خواندن مطالب روزنامه می کنم.

به ساعت که نگاه می کنم می بینم کههنوز نیم ساعت تا نشستن پرواز یاسی باقی مانده.یک زنگ به بابا می زنم و حالش را می پرسم و بعد برای کمک به زری خانم به آشپزخانه بر می گردم.

-زری خانم کمک نمی خوای؟!

می چرخد سمتم.

-نه دخترم...تو استراحت کن.یه روزه که خونه ای..

نگاهی به دستش می اندازم.

-دارین مرغ شکم پر درست می کنین؟!

وکنارش می ایستم تا ببینم چطور شکم مرغ را پر می کند.

صدای زنگ آیفون باعث می شود من و زری خانم بهم نگاه کنیم.با به یاد آوردن یاسی خیالم راحت می شود.

-من میرم باز می کنم..فکر کنم یاسی باشه.

و در حالیکه دست هایم را با دستمالی پاک می کنم از پشت میز بلند میشم و به سمت پذیرایی حرکت می کنم.یاسی ساک به دست جلوی در منتظر بود.خیالم راحت می شود و نفسی آسوده می کشم.

آیفون را برمی دارم و کمی سربه سرش می گذارم.

-خانم اشتباه اومدی..

در حالیکه برایم زبان درازی می کند می گوید:باز کن در و پروانه...گرما هلاک شدم..

دستم را روی کلید فشار می دهم و در باز می شود.برای استقبالش جلوی در اتاق میروم و وقتی جلو می آید در اغوشش می کشم.

romangram.com | @romangram_com