#پروانه_ی_من_پارت_219
* * *
چشمانم را که باز می کنم یاد دیشب برایم زنده می شود.دستی به موهایم می کشم و از تخت پایین می ایم.ساعت نزدیک به 9 بود و یاسی ساعت 11 می رسید.قبل از خوردن صبحانه وارد حمام میشم و کوفتگی بدنم را با دوشی آب گرم،کمتر از قبل می کنم.
زری خانم میز صبحانه را چیده بود و مشغول گوش کردن به رادیو بود.سلام می کنم و جوابم را با خوشرویی می دهد.
-بیا بشین دخترم...تا منم یه چای تازه دم برات بریزم که سرحال بشی..نون تازه هم برات گرفتم..
تشکر می کنم و پشت میز می نشینم. خمیازه کشان چایم را شیرین می کنم.
-دیشب خوب نخوابیدی آره؟!
نگاهی به صورت نگرانش می اندازم و لبخند بی جانی میزنم.
-نه زیاد.خیلی ذهنم درگیر شده بود.تا میام یکم احساس آرامش بکنم همه چی عوض میشه!
-توام خیلی حساس شدی دخترم..چیزی نبود که..از این به بعد شب ها همین کار رو می کنیم و ایفون رو می کشیم که راحت باشیم.اصلا یه زنگ میزنم به یه تاسیساتیتا بیاد یه نگاهی هم به سیم آیفون بندازه ببینه اتصالی داره یا نه!شاید ما الکی داریم نگران میشیم..
قلپی از چایم را می نوشم و لیوان را از لب هایم فاصله می دهم.
-شاید...هر چیزی ممکنه.
و مشغول خوردن صبحانه ام میشم.خوشبختانه قرار بود که یاسی خودش با آژانس بیاید و قرار نبود که من به دنبالش بروم.
بعد از خوردن صبحانه وارد اتاقم میشم و بعد از کمی جمع و جور کردن اتاق،لباس هایم را عوض می کنم و مشغول خشک کردن موهایم می شوم.صورت رنگ پریده ام را با آرایش،عادی تر می کنم و از اتاق بیرون می ایم.
romangram.com | @romangram_com