#پروانه_ی_من_پارت_218

دستم را از روی دهانم برمیدارم و روی قلبم که بی رحمانه و پر وحشت درون سینه ام خودش را می کوبید میگذارم.

-شمایین...آه...ترسیدم!

زری خانم برق را روشن می کند و به سمت آیفون حرکت می کند و زیر لب حرف میزند.

-آره دخترم..منم.معلوم نیست امشب چه خبر هست..آخه کیه نصف شبی؟لعنت خدا به این مزاحم ها..خواب و از چشمامون گرفتن..

پشت سرش من هم آرام قدم برمیدارم و هر دو از آیفون بیرون را نگاه می کنیم.جز سیاهی شب،چیزی دیده نمیشد .

زری خانم در حالیکه به سمتم برمیگرده میگه:چیزی نیست دخترم..بیا بریم بخوابیم.الان این آیفون رو هم از برق می کشم که دیگه چیزی نتونه مزاحممون بشه..اصلا باید همون اول شب اینکار رو می کردم..

و سیم برق آیفون را از پریز جدا می کند.

-زری خانم یعنی کیه؟دارن ما رو اذیت می کنه...

دستی به بازویم می کشد.میدانم که او هم استرس دارد و می خواهد از من پنهانش کند.

-مادر..خودت و ناراحت نکن...شاید سیم ها اتصالی کردن..الانم برو بخواب.من بیدارم...برو مادر جان...برو عزیزم.دیدی که چیزی نبود.

و مرا به سمت اتاقم راهنمایی می کند. پتو را رویم می اندازد و دقایقی بعد از اتاق می رود.

کمی خم میشم و گوشی را برمیدارم.ساعت 2 شب بود و باز هممثل سر شب بی دلیل آیفون زنگ خورده بود.و بدتر این بود که نه یک بار بلکه چندبار و پی در پی صدای زنگ در فضای خالی و پر سکوت خانه پیچیده بود.

صفحه ی گوشی را خاموش می کنم و روی سینه ام می گذارم.نگاهی به پنجره می کنم و آن شب و آن سایه دوباره در ذهنم تداعی میشوند.

“لعنتی”نثار کسی که نمیدانم کیس می کنم و سرم را هم زیر پتو میبرم و دم دم های صبح به خواب میروم.



romangram.com | @romangram_com