#پروانه_ی_من_پارت_217
-آره این هفته می خوام یکم استراحت کنم..یاسی داره فردا میاد پیشم.صبح رو شرکت نمیرم. ولی بعد از ظهر میرم.
و یادم افتاد که به مسیح خبر نداده ام.
-قدمش روی چشم ...پس برو بخواب که فردا با انرژی باشی و از مهمونت پذیرایی کنی.
لبخندی بی رمق بهش می زنم و با گفتن شب بخیر به سمت سرویس بهداشتی حرکت می کنم.مسواکم را با بی حوصلگی میزنم و بعد از شستن صورتم با آب ولرم از سرویس خارج میشم.
لبه ی تخت می نشینم و برای مسیح پیام می نویسم.
“سلام.شبتون بخیر..می خواستم بگم که فردا صبح نمی تونم به شرکت بیام.مهمان دارم.گفتم که نگران نشین.”
بلافاصله جواب پیامم میرسد.خیلی کوتاه جواب داده بود که:
“سلام.اکی. خوش بگذره”
مطمئنا خوش می گذشت.گوشی را روی سایلنت می گذارم و پتو را تا نیمه رویم می کشم. طولی نمی کشد که خوابی شیرین چشمانم را گرم می کند و باعث می شود همه چیز را به فراموشی بسپارم.
نیمه های شب با صدایی آشنا بیدارمیشم.وقتی هوشیاری ام کامل می شود متوجه می شم که صدا،صدای زنگ آیفون است که همچنان بی وقفه در حال زنگ خوردن است.
تپش قلبم شدید می شود و پتو را کنار میزنم.این وقت شب چه کسی بود که اینطور زنگ میزد؟
با پاهایی لرزان از اتاق خارج میشم و به طرف آیفون که حالا صدایش قطع شده بود حرکت می کنم.صدای پایی از پشت سرم باعث می شود جیغ کوتاهی بکشم..
زری خانم بود.او هم درست مثل من از اتاق بیرون آمده بود تا ببیند این وقت شب چه خبر شده است.
-نترس دخترم..منم..نترس جوونم..
romangram.com | @romangram_com