#پروانه_ی_من_پارت_216
-نمی دونم والا..کسی نبود...
با نگاهی پر بهت می گم:چی؟کسی نبود؟پس چرا ایفون زنگ خورد..
زری خانم به سمت فر حرکت می کند تا لازانیا را خارج کند و روی میز بگذارد.
-حتما بچه بوده..ولش کنین..بیاین شاممون رو بخوریم.
صندلی را عقب می کشم و رویش می نشینم.ساعت 9.5 شب مگر میشد بچه ای برای مزاحمت زنگ خانه ها را بزند.آن هم خانه ی ما!
شام را با ذهنی پرسوال می خورم و به پذیرایی برمی گردم.تلویزیون ررا روشن می کنم و خودم را مشغول تماشا می کنم.ولی هر چند دقیقه یک بار نگاهم به آیفون می افتد و تعجبم بیشتر می شود.
* * *
فیلم سینمایی رو به اتمام بود و خمیازه های من هم شروع شده بود.دلم می خواست پایانش را بدانم،بنابراین چشمانم را به باز بودن وسوسه کردم.
ملودی آخر فیلم که پخش شد لیوان خالی از چای را در دستم گرفتم و راهیه آشپزخانه شدم. زری خانم با دیدنم لبخندی زد و گفت:خوابت میاد دخترم؟!
درست همان لحظه خمیازه ای کشیدم و گفتم:آره..فکر کنم زیاد لازانیا خوردم..سنگین شدم.
لبخندی مادرانه به صورتم میزند.
-نوش جانت ..بخاطر کار زیاد هم هست.می بینم که این روزا چطور درگیر کاری..یکمم به ذهنت استراحت بده!
لیوان را روی سینک می گذارم.
romangram.com | @romangram_com