#پروانه_ی_من_پارت_215


**

یک ساعتی میشد که از شرکت برگشته بودم و توی اتاقم در حال استراحت کردن بودم.از اینکه قرار بود فردا یاسی به کنارم بیاید خوشحال بودم و از این تنهایی هم در می آمدم.ای کاش میشد که بابا هم می امد و انقدر مشغول نبود.پیام های قبلی یاسی را بار دیگر می خوانم.امکان نداشت پیامی بفرستد که مضمون عروس را به همراه خود نداشته باشد.

عروس خانم گفتن هایش دیگر کم کم داشت روی اعصابم تاثیر می گذاشت.جواب پیامش را می دهم.

“یاسی اگه می خوای بیای اینجا و جلوی همه بهم بگی عروس خانم،به جون خودت توی خونه راهت نمیدم.گفته باشم”

و پیام تهدید امیزم را برایش می فرستم.هفته ی پیش من تهران بودم و حالا،یاسی قرار بود به تنهایی به کیش بیاید و حامد هم بخاطر جلسه ی کاری که داشت دو روز بعد به ما محلق میشد.

پیام تازه رسیده را باز می کنم.انواع خنده ها را برایم درون پیامش فرستاده بود.لبخندی میزنم و به گوشی دهن کجی می کنم.

از اتاق خارج می شم و برای خوردن شام به زری خانم ملحق می شوم.تمام این هفته را اینقدر سرگرم کار شده بودم که بی نهایت دلم برای یکم تفریح تنگ شده بود.حتی برخوردهایم با مسیح هم آنقدر کم و کوتاه شده بود که یک روز صدایش در آمد و گفت که شب را مهمان خانه ی آنها شده ام.

اگرچه با شلوغی کاری که داشتم می خواستم پیشنهادش را رد کنم،ولی در واقع دلم برای مهوش خانم و هم صحبتی با او تنگ شده بود.

زن مهربانی بود و با دیدنم سریع در آغوشم کشید.شب خوبی را کنارشان گذراندم و موقع برگشت هم مسیح تا خانه همراهی ام کرد.توی این چندوقت درست این خانواده،انگار شده بودند خانواده ی دوم من،و از حضورشان در زندگی ام راضی بودم.

لبخندی میزنم و وارد آشپزخانه میشم.امشب زری خانم لازانیا درست کرده بود و من هم عاشق لازانیا!

هنوز بشقاب ها را روی میز نچیده بودیم که صدای زنگ در،هر دویمان را متعجب کرد.زری خانم در حالیکه بشقاب را روی میز می گذاشت نگاهی به من کرد.

-من میرم ببینم کیه..

سری تکان دادم و او رفت و دقایقی نگذشته بود که با صورتی پر تعجب برگشت.

-چی شد؟کی بود؟


romangram.com | @romangram_com