#پروانه_ی_من_پارت_214

-آره..مادرم وقتی این اوضاع رو دید به کل تهران اومدن از یادش رفت!منم که مشغول هتل بودم.خودت که در جریان هستی!

-آهان..خب الان به کجا رسیده کار؟!

با لبخند به چشمانم نگاه می کند.

-جاهای خوبشه..می خوای باهام بیای؟دارم میرم اونجا با چندتا از مهندس ها...

به برگه های روی میز نگاه می کنم.

-نه..کلی کار دارم.بهتره یکم به اونا برسم..

قدمی به سمت میز برمیداره...برگه ای که بهش نگاه می کنم رو برمیداره.

-مطمئنی که نمی خوای..یا اینکه داری ...

سرم را بلند می کنم و به چشمانش که رگه ای از خنده و شیطنت را با هم دارد و رنگش متفاوت تر از همیشه است نگاه می کنم.

-یا اینکه داری تلافی نیومدنم رو میکنی؟!

سعی می کنم به نگاه و صدایم رنگی از تعجب بدهم.

-تلافی؟؟

تک خنده ای آرام می کند.

-هیچی..شوخی کردم.پس به کارات برس...یه روز دیگه با هم میریم.چطوره؟!

سری تکان میدهم.او هم آرام آرام عقبگرد می کند و از اتاق خارج می شود.

romangram.com | @romangram_com