#پروانه_ی_من_پارت_213
-چیز مهمی نیست...یکم مو برداشته..یه ترک کوچیک!خوب میشه..
-کی اینجوری شدین؟!
و انگار من همان زنی نبودم که تا چند دقیقه ی پیش از دست او عصبانی بودم و حالا،درست به همان اندازه نگرانش شده بودم.
-درست همون روزی که رفتی تهران..گفتم که چیزی نیست!
به صورتش نگاه می کنم.لبخند به لب داشت و انگار که واقعا حالش خوب بود.
-یعنی می خواین بگین الان بهترین؟!
از جایش بلند می شود و به سمتم می آید.
-یعنی خوب بودنم الان معلوم نیست؟!
و لبخندش را پررنگتر می کند.
-خب..چرا!خداروشکر که خوبین.
-خب..توی تهران چه خبر بود؟!
برگه های روی میز را بلند می کنم و به سمتش می گیرم.
-کلی پروژه جلو افتاده..یه جلسه ی طولانی داشتم همون روز که رفتم.خیلی هم منتظر بودم که بیاید تهران ولی...انگار با یان اوضاع همه چیز عوض شده بود آره؟!
خنده ای آرام می کند.
romangram.com | @romangram_com