#پروانه_ی_من_پارت_212

بعد از گذاشتن محتویات سینی روی میز ازش تشکر می کنم و بی هیچ حرفی می رود.بعد از خوردن نوشیدنی خنکم،از پشت میز فاصله می گیرم و به سمت کیفم میروم.محتویاتش را خالی می کنم و خودم را مشغول می کنم تا کمتر به مسیح فکر کنم.

نمی دانم چرا در هواپیما همش نقشه ی برخوردم با مسیح در ذهنم می نشست و بعد از آن پیامک،همه ی تصوراتم خراب شده بود.

مداد را روی برگه رها می کنم و به صندلی چرخدارم تکیه می دهم.

چرا اینقدر ریز بین شده بودم؟چرا اینقدر حساس شده بودم؟آهی می کشم و چشمانم را می بندم.دستانم را روی سینه در هم قفل می کنم و سعی می کنم با این کار ذهنم را آرام کنم.

ولی تقه ای که به در می خورد باعث می شود با اکراه چشمانم را باز کنم.ژستم را تغییر نمی دهم.حتما مرادی بود و می خواست لیوان خالی را با خود ببرد.

در با صدای قیژ آرامی باز میشود و کسی که جلوی دیدنگانم ظاهر می شود،مسیح است.آن هم با دستی که در آتل است.

با دیدنش شوکه میشم و صاف توی جام میشینم و با بهت در حالیکه نگاهی به صورتش و نگاهی به دستش می اندازم سلام می کنم.

جواب سلامم رو با خوشرویی می دهد.

-می تونم بیام داخل؟!

با حواس پرتی از صندلی بلند می شم و می گم:

-آره..یعنی بله..بیاید داخل..

و تعارفش می کنم که بنشیند.

-پرواز خوب بود؟!

-خوب بود..ولی انگار شما خوب نیستین!دستتون..

حرفم را قطع می کند.

romangram.com | @romangram_com