#پروانه_ی_من_پارت_211
-منم با عمه ات موافقم..بهتره اون پیله ای که دورت پیچیدی رو پاره کنی!
لبخندی به صورتش می زنم و به شوخی چشمی بلند بالا تحویلش می دهم و از اتاق خارج می شوم.
با روشن شدن گوشیم،سریع پیامکی از طرف مسیح به دستم میرسه.
“جلسه داشتم.مهاجری رو فرستادم دنبالت”
با خوندن پیام،هم دمغ میشم و هم در کمال تعجب عصبی!چون گوشی رو با بی حوصلگی پرت می کنم توی کیفم.
بیرون فرودگاه همانطور که مسیح گفته بود ،مهاجری تکیه زده بود به ماشین و داشت با نگاهش دنبال من می گشت.براش دستی تکان میدم.با دیدنم چند قدم جلو می آیدو دستی به سبیل های پهنش می کشد.
تا رسیدن به شرکت سکوت می کنم و چشم هام رو توی شهر و آفتاب بی نظیری که روی جاده نقش انداخته بود می چرخونم.
دلم برای ساحل و کمی قایق سواری تنگ شده بود و خیلی وقت بود که تمام مسیر رفت و آمدم به شرکت و به فرودگاه ختم میشد.
با مرادی حال و احوال کوتاهی می کنم و یک راست وارد اتاقم میشم.چون رییس شرکت جلسه داشت و من نمی خواستم که به معنای واقعی کلمه،مزاحمش بشم.بعد از 2.5 روز به شرکت برگشته بودم و این استقبالم بود.
اصلا مگر من گفته بودم که به دنبالم بیاید،که برایم پیامک میزد که نمی تواند؟!
با حرص کیفم را روی صندلی پرت می کنم و پشت میزم قرار می گیرم.اصلا اشتباه کرده بودم که یک راست به شرکت آمده بودم..
ضربه ای به در اتاقم می خورد و مرادی با یک سینی وارد می شود.سعی می کنم به صورتش لبخند بزنم ولی،لبم کج می شود.
romangram.com | @romangram_com