#پروانه_ی_من_پارت_210
-برو بابا..دختره ی بی عقل...منو باش دارم با کی حرف می زنم..اختلاط کردن با تو بی فایده ست.
بلند می خندد و در جایش می ایستد..
-مگه چی گفتم.خواستم یکم بخندیم...هر چند،صدر هم سوژه ی خوبیه!بچه هاتون خوشگل میشن ها...
ادایش را در می آورم و این بار هر دو می خندیم.یاسی هم یک رگش به حامد رفته بود.گاهی شیش میزد و حرف هایی می زد که مغز آدم ناخوداگاه سوت می کشید!
-بیا بشین بقیه اش رو برام تعریف کن حالا...بیا ناز نکن عروس خانم..
پشت چشم نازک می کنم و صورتم را به حالت قهر برمی گردانم.
-اولا که عروس خودتی..دوما گفتم که..دیگه حرف نمیزنم.همه ی قضیه همین بود.الانم می خوام برم پیش حامد.توام میای؟!
به سمت میزش حرکت کرد.نگاهی به ساعت مچی اش انداخت.
-تو برو..من خودم چند دقیقه دیگه میام پیشتون..البته اگه اشکالی نداره خانم خانما!
شانه ای بالا می اندازم.
-نه عزیزم..چه اشکالی...پس زود بیا..
هنوز در اتاق را باز نکرده ام که صدایم می کند.
-پروانه؟!
درحالیکه دستم روی دستگیره است به سمتش می چرخم.
-جانــم؟!
romangram.com | @romangram_com