#پروانه_ی_من_پارت_209


به سمتم چرخید.

-خب عمو جون چی گفت؟!

نگاهی به صورتش می اندازم.

-به نظرت بابام حرفی هم میزنه؟!اون گفته بود که هر چی که من بگم...فقط هی عمه ام تاکید می کرد که بابات آرزو داره تو رو توی لباس عروسی ببینه و ..از همین حرفا دیگه!کلی اعصابم بهم ریخته بود دیشب یاسی!

دست هایم را میان دست هایش می فشارد.

-قربونت برم..حالا که چیزی نشده..تازه اگرم میشد مگه بده؟!

جوری نگاهش می کنم که می ترسد و با تته پته می گوید.

-خب..خودت مگه به عمه نگفتی فعلا مشغولی...اونا که بچه نیستن عزیزم!بالاخره از این مشغولی در میای!تا کی می خوای بدتر از من آس و پاس باشی هان؟!

درد من این چیزها نبود.درد من نارو خوردن بود.یاسی درد مرا نمی فهمید.وقتی سکوتم را می بیند ادامه می دهد.

-اگر بخاطر اون نامرده...باید بگم که واقعا احمقی..اصلا ازت توقع ندارم که هنوز بخاطر اون بخوای بگی نه!

با دلخوری نگاهش می کنم و می گم:یاسی..تو دیگه این حرف رو بهم نزن..من به امین هیچ حسی ندارم.حتی تنفر!تو یکی که بهتر از بقیه این چیزها رو می دونی!

لبخندی میزند و برای اینکه جو را عوض کند می گوید.

-خب اگه بخاطر اون نیست پس بخاطر کیه!نکنه صدر دلت رو برده عروسک؟!

و مرموزانه و پر شیطنت نگاهم می کند.با آمدن اسم صدر،آن هم این وسط...ته دلم یک جوری می شود..ولی برای اینکه یاسی پی به حالم نبرد شلوغش می کنم.دستش را پس میزنم و از جایم بلند میشود.


romangram.com | @romangram_com