#پروانه_ی_من_پارت_208
و با نگاهی مشکوک براندازم می کند.
-هان؟بگو دیگه...خب چرا اینقدر زود می خوای بری...یکم بیشتر می موندی حداقل!
-به جان خودت خبری نیست...همش درگیر طرحم.مثل خودت از صبح میرم شرکت و شب هم برمی گردم.تازه بعضی اوقات شبا هم طراحی می کنم.دیگه اینجوری صدای زری خانم بنده خدا هم در اومده..
-که اینطور..از عمه جونت اینا چه خبر؟خبرای دسته اول چی داری؟دیشب خوش گذشت؟!اونقدر زود خداحافظی کردی و رفتی که من متوجه نشدم کی رفتی..یهو حامد گفت دنبال پروانه نگرد.پر زد و رفت!
و خودش به این حرفش می خندد..من هم خندهام می گیرد.از دست این حامد.همیشه سربه سرم می گذاشت.
-حالا میرم حال اون حامد جونت رو می گیرم..توام اون نیشت رو جمع کن دختر...می خوام خبرای دست اول برات تعریف کنم.
فوری لبخندش را قورت می دهد و با چشمانی کنجکاو نگاهم می کند.
-نــــه!
نه کشیده و بلند یاسی خواب را از سر من هم می پراند.
-آره ...مثل اینکه قصد کردن که من و شوهر بدن...عروس بشم.توام بیای و توی عروسیم واسم قر بدی..
و پوزخند میزنم.
یاسی با چشم های گرد شده من را نگاه می کرد.
-خب..خب حالا تو چی گفتی به عمه ات؟هــان؟
نگاهم را از صورت متعجبش می گیرم و به روبرویم می دوزم.
-هیچی چی می گفتم..گفتم که خیلی مشغله ی فکری و کاری دارم..اونم شرایطم رو درک کرد.گفت که بعدا راجه بهش مفصلا حرف می زنیم.
romangram.com | @romangram_com