#پروانه_ی_من_پارت_206

تا ظهر در خانه می مانم و وقتی بابا قصد رفتن به شرکتش را دارد،من هم با او به شرکت پیش بچه ها می روم.ساعتی را کنار آن ها بودن برایم خالی از لطف نبود.

قبل از اینکه وارد اتاق حامد بشم،راهم را به سمت اتاق یاسی کج می کنم.دیروز زیاد وقت نکرده بودیم که با هم کمی درد و دل کنیم و از خودمان حرف بزنیم و حالا،بهترین فرصت بود.مخصوصا بعد از آن هم دل مشغولی های دیشبم.

تقه ای آرام به در میزنم و با شنیدن صدایش،لبخند به لب وارد اتاق می شوم.

با دیدنم همان پشت میزش نشسته،در حالیکه خودکار درون دستش را می چرخاند ،صدایش در می اید.

-به به..چه عجب خانم افتخار دادن از توی تختخوابشون بلند بشن و یه سر به ما بزنن!

جوابش را با لبخندی پهن تر از لبخند قبلی ام می دهم.

-تو بیخود کردی...خواب کجا بود.از 9 صبح بیدارم..چه خبرا؟تو خوبی؟منم خوبم؟!

صدای خنده اش بلند می شود.

-پس باید بیایم دست صدر رو ببوسیم که تو رو تربیت کرد..از خوابیدن زیاد افتادی آره؟!

و از جایش بلند می شود و به سمت من حرکت می کند.کیفم را کنارم روی صندلی می گذارم و با چشم غره صورت زیبا و بانمکش را نگاه می کنم.

-از همون اول هم آدم فروش بودی..من خودم اگه بخوام زود بیدار بشم،بیدار میشم و این به کسِ خاصی ارتباط نداره!

کنارم می نشیند و یک پایش را در حالیکه روی پای دیگرش با کلی ناز و ادا می اندازد نگاهم می کند.

-تو گفتی و من باور کردم..حالا بگو ببینم،کجا بودی؟کی اومدی؟چی شده که اومدی؟!

پشت چشمی برایش نازک می کنم.

-اول تو پذیرایی کردن از من رو شروع کن..تا جواب سوال هات رو هم بدم!

romangram.com | @romangram_com