#پروانه_ی_من_پارت_205


امشب دلم بهانه می گرفت و منتظر بودم تا با کوچکترین تلنگری اشک هایم را روانه ی صورتم کنم.می دانستم که زیاد تحت تاثیر حرف های عمه قرار گرفته ام و احساساتی شده ام.

ساعتی بود که از بابا جدا شده بودم و به قصد خوابیدن به اتاقم پناه آورده بودم.

غلتی در جایم می زنم.چشمانم را باز و بسته می کنم...پلکهایم را روی هم فشار می دهم. نه..! هیچ کدام از این کارها فایده ای ندارد.

این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

با حرف های عمه کمی بی قرار شده بودم و اعصاب کمی آرام شده ام با این حرف ها دوباره متشنج شده بود.

عمه از ازدواج و لباسِ عروس پوشیدن من حرف میزد و میخندید اما نمی دانست که برعکس لبان به لبخند نشسته ام در دل من آشوب به پا کرده بود.خیلی وقت بود که حتی فکر عروسی به ذهنم خطور نمی کرد و حالا،امشب تمام فکرم حول عروسی می چرخید.

سعی می کنم ذهنم را منحرف کنم و به جلسه ی موفقیت آمیز بعداز ظهر فکر کنم.ذهنم را مشغول همه چیز می کنم.از مسیح با آن نکاه بدرقه کننده اش در سالن فرودگاه گرفته تا حامد با آن شوخی هایش که باعث میشد جو خشک و رسمی جلسه از بین برود و به لبان همه لبخند بیاید..

خوشبختانه طراحی ها همانطور که می خواستم پیش می رفت و بچه ها با توان بیشتری روی طرح کار می کردند و این باعث رضایت من و حامد از گروه بود.یاسی هم که مثل همیشه این وسط می چرخید و غز می زد و طراحی می کرد.

از روی تخت بلندمیشم و پتو را کنار می زنم.امشب خواب از چشمانم رخت بسته بود و می دانستم که به این زودی ها از خواب خبری نیست.

پشت پنجره ی قدی اتاق می ایستم و به آسمان که با ستاره ها نورانی تر شده،نگاه می کنم.قسمت من در این زندگی چه بود؟تقدیر باری من چه می خواست؟!

آهی می کشم و پرده را رها می کنم.از اتاق پاورچین پاورچین بیرون میرم.دلم نسکافه ی داغ می خواست.چایی ساز را روشن می کنم و تا جوش آمدن آب به دنبال نسکافه ها در کابینت می گردم.

دقایقی بعد در حالیکه نسکافه را هم میزنم به اتاقم می روم.چراغ مطالعه ی میزم را روشن می کنم و خودم را سرگرم طراحی می کنم.

وقت هایی که سرگرم طرح کشیدن بودم ذهنم به چیز دیگری معطوف نمیشد و از این بابت خیالم کمی آسوده بود که بهترین کار برای امشب همان طراحی کردن است.

باید طراحی های خودم را تا پایان ماه دیگر به اتمام می رساندم و این در اولیت همه ی کارهای زندگی ام قرار داشت.


romangram.com | @romangram_com