#پروانه_ی_من_پارت_204
-خب..حالا که کسی نیست.می خواستم بگم که یکی از دوستای حاجی..که از قضا دوست خانوادگی ما هم هست و تو رو هم یکی دوباری قبلا ها دیده بودند یه چیزایی به حاجی گفتن..منم به بابات زنگ زدم و گفتم.اونم که بنده خدا حرفی نمیزنه.فقط گفت پروانه خودش باید بخواد..من که از خدامه عروسیش رو تا وقتی زنده ام ببینم!
حال چی می گی عمه جون؟من جواب حاجی رو چی بدم؟ما هم این وسط یه واسطه شدیم؟!
من من کنان می گویم:خب..والا چی بگم..الان واقعا ذهنم خیلی مشغوله..اونقدری درگیری دارم که اگر بگم آره و اگر بگم که بیان،میدونم که نمی تونم با یه دید و ذهن باز تصمیم بگیرم.ولی هر چی که شما بگین..
عمه می گفت که من عروس بشوم؟می خواستند من را در لباس عروسی ببینند؟آهی می کشم و خودم هم نمی دانم چرا دارم با خودم لج می کنم و این تصمیم بزرگ را به خود عمه پاس می دهم.
دستانم را نوازش می دهد.
-عمه جان...منم مثل بابات چیزی جز خوشبختیت رو نمی خوام..ولی اگر واقعا فکر می کنی که حالا آمادگی روحی نداری و مشغله ی فکریت زیاده..میزایم واسه چندوقت دیگه..چطوره؟!
نگاهی به دستانش می اندازم.
-باشه...هرچی که شما صلاح می دونین.
و با این حرف نفسی که انگار از همان ابتدای حرف های عمه در سینه ام حبس شده بود را رها می کنم.
* * *
ساعتی بود که عمه و حاجی رفته بودند و من و بابا جلوی تلویزیون نشسته بودیم و حرف میزدیم.
خستگی از چشمانش معلوم بود ولی می دانستم که دوست دارد که کنار من باشد،درست مثل من که دلم می خواست مثل خیلی وقت های دیگر سرم را روی شانه ی پدرم بگذارم و او برایم از کودکی هایم بگوید..
romangram.com | @romangram_com