#پروانه_ی_من_پارت_203
-من که تنها نیستم عمه جون..بابا هم هست.حالا به استثنای این چندوقت که یکم از هم دوریم وگرنه همیشه کنارشم ..
فنجانش را روی میز جلویش قرار می دهد و در حالیکه مستقیم نگاهم می کند حرفش رامیزند.
-منظورم رو از تنهایی یه جور دیگه برداشت کردی!نه دخترم...دیگه وقتشه تو هم بری سر خونه و زندگت..ماشالله دیگه سنت هم که خوبه!اینجوری بابات ،هم خوشحالتره..هم دلش قرصتره.اونم آرزو داره که تو رو .دختر خوشگلش رو توی لباس عروسی ببینه قربونت برم..یکم واقع بین باش..تا کی می خوای همش درگیر کار و درس باشی..بعد از بهم خوردن اون نامزدی که معلوم بود دل پدرو مادرت هم زیاد به این نامزدی رضا نبود حالا دیگه وقتشه..یک سال و نیم بیشتره که از اون قضیه گذشته و هنوزم توی لاک تنهایی خودت فرو رفتی!
خم میشم و فنجان نیمه خالی ام را کنار فنجان عمه می گذارم و همانطور خم شده با صدایی آهسته می گم:بابام چیزی گفته عمه جون؟!
لبخندی میزنه و میگه:به فرض که باباجونت هم چیزی گفته باشه.می خوای مخالفت بکنی و بگی نه؟!
صاف می نشینم و نیم نگاهی به سمت بابا و حاجی که مشغول گفت و گو بودند می اندازم.
-خب..نه!ولی واقعا الان خیلی درگیرم..نمی خوام بهانه بیارم..به قول شما سنمم دیگه از اون سنی که دخترا میگن الان قصد ازدواج نداریم گذشته..ولی..
عمه به میان حرفم می آید:ولی چی دخترجون؟نکنه ..پای کسی در میونه..هان؟!
و مهربان و مادرانه نگاهم می کند.
عمه چه می گفت؟!پای کسی در میان باشد؟یعنی باز من عاشق شده باشم؟دل داده باشم..نه!این امکان نداشت.
چشمانم را سریع می بندم و باز می کنم.ولی برای لحظه ای تصویر مسیح جلوی چشمانم می آید و بی وقفه جواب عمه را می دهم.
-نه عمه جون..کسی نیست!هیچ کس..
و خودم می دانم که فقط خودم هستم که واقعیت کلامم را باور نمی کنم.
عمه نفسی می کشد و همچنان ادامه می دهد.
romangram.com | @romangram_com