#پروانه_ی_من_پارت_202

شام را در محیطی آرام و خانوادگی خوردیم..به کمک فرخنده میز را جمع کردم و بعد از دقایقی به کنار بقیه برگشتم.عمه اشاره کرد که به کنارش بروم.

تا کنارش نشستم دستش را روی پایم گذاشت و گفت:خب..دیگه چه خبر خانم مهندس؟!

نگاهی به صورتش که بیشتر اعضایش شبیه به پدر بود می کنم.

-سلامتی..همش کار و جلسه و مسافرت هوایی!

عمه در حالیکه خنده ای آرام می کرد گفت:اتفاقا هر بار که با بابات صحبت می کنم می گه که تو داری میای تهران!

-آره دیگه..پروژه جوریه که همش باید در رفت و آمد باشم..برای خودمم گاهی سخته،ولی خب چیزی بود که از روز اول خودم در موردش اطلاع داشتم و بعد از گذشت این چند ماه دیگه وقت جا زدن نیست!

-نادر که خیلی از پروژه تعریف می کرد..دلم می خواست می تونستم ببینم این هتل چه شکلیه که بابات اینقدر تعریفش رو می کنه!

دستم را روی دست عمه گذاشتم و فشار ملایمی بهش دادم.

-توی تبلتم عکس ها هست...می خواین بیارم تا ببینین؟!

-نه عزیزم...حالا یکم کنارم نشستی..بعدم به قول حاجی برای افتتاحیه اگر قسمت بشه ما هم میایم کیش با بابات..اینجوری بیشتر غافلگیر کنندست..

لبخندی میزنم.پس فکر همه جایش را کرده بودند.

-عالیه!الان جز یه هتل خالی چیزی نصیب چشماتون نمیشه...ولی قول میدم اولین نفر برای شما دعوتنامه از افتتاحیه هتل رو بفرستم!می دونین که ما هم سهمی توی هتل داریم و برای تبلیغ کار شرکتمون می تونیم افراد زیادی رو چه ایرانی چه خارجی برای افتتاحیه دعوت کنیم!

با اومدن فرخنده به همراه سینی های چای بحث به سمت دیگری کشیده می شود..

عمه در حالیکه چایش را می نوشید گفت:حالا پروانه جان اینهمه به فکر کار هستی..به فکر خودت و تنهاییت هم هستی؟!

فنجان را از لبم دور می کنم و خودم را به راهی دیگر میزنم و با شادی ساختگی جواب می دهم.

romangram.com | @romangram_com