#پروانه_ی_من_پارت_201


خنده ای می کنم و میگم:تو گفتی و منم باورم شد..

و با هم وارد اتاق میشیم..حامد با نیشی باز به استقبالم می اید و من هم به تک تک بچه ها سلام می کنم و ازشون می خوام که بشینن!

باید بی وقفه کار را شروع می کردیم.

**

عمه جون یکم از این سالاد بکشم براتون؟!

عمه ناهید در حالیکه دور دهانش را پاک می کرد با لبخندی گفت:نه عزیزم..یکم معده ام ناراحته..الانم دیدی که قرص خوردم..

-آخی انشالله که بهتر میشین..حاج آقا شما چی؟ براتون بکشم؟!

حاج آقا که درست به اندازه ی پدرم برایش احترام قائل بودم لبخندی فراخ به صورتم زد و گفت:بکش برام دخترم..من درست برعکس عمه خانم به سبزیجات علاقه ی زیادی دارم...

مشغول کشیدن بودم که بابا گفت:چقدر جای نسترن و کوچولوش خالیه...انگار وقتی اونا نیستن یه چیزی این وسط کمه..

حاج آقا زودتر از عمه جواب داد.

-بله..امشب خونه ی مادرشوهرش دعوت بودن و نتونستن بیان..کیوان هم که طبق معمول همیشه پیش دوستاشه!

عمه که فوری تا اسم کیوان می آمد برای حاج آقا گارد می گرفت گفت:همچین می گین که طبق معمول..انگار بچه ام همیشه در حال گردشه..

و رو به من کرد و گفت:ونقدر این روزا خودش رو مشغول کار کرده بود که وقتی گفت قراره با دوستاش یه سر به ویلای شمال بزنن کلی خوشحال شدم..بچه ام جوونه ولی کم جوونی می کنه.

صدای حاج آقا رو شنیدم که زیر لب برای خودش استغفار می گفت.لبخندی به عمه زدم و گفتم:عمه جون نگران نباشین..بعضی موقع ها کار هم برای آدم لذت بخشه..


romangram.com | @romangram_com