#پروانه_ی_من_پارت_200

-باشه..بهت خبر میدم اگه مامانم اومد.حالا که اینطور شد ،شاید خودمم بیام!

مثل خودش،به صورتش زل نگاه می کنم و من هم میگم:

-قدمتون روی چشم..

پروازم را که اعلام می کند از مسیح خداحافظی می کنم و دقایقی بعد هواپیما به پرواز در می آید.

روی صندلی ام می نشینم و بعد از بستن کمربندم چشمانم را روی هم می گذارم و تا رسیدن به روی باندهای فرودگاه تهران بازشان نمی کنم..با اینکه شب گذشته خوب خوابیده بودم ولی بدم نمی آمد که صبح کمی بیشتر بخوابم و حالا فرصت خوبی بود که این مدت کوتاه را بخوابم.با رسیدن به تهران کارهایم شروع میشد.

از فرودگاه که بیرون می آیم،گوشی ام را روشن می کنم. با گرفتن تاکسی دربستی یک راست به سمت شرکت بابا حرکت می کنم و قبل از رسیدن بهش زنگ میزنم.همین که تماس را قطع می کنم مسیح زنگ میزند.خیال او راهم از بابت رسیدنم راحت می کنم و به یاسی هم پیامک می دهم که جلسه را برای ساعت 2 تنظیم کنند.چونکه شب عمه مهمان خانه مان بود و دلم می خواست زودتر به خانه برسم تا کمی هم به اکرم خانم توی غذای درست کردن کمک کنم البته اگر جلسه همونطور که دلم می خواست پیش می رفت!

بابا در اغوشم میکشد و همانطور که صورتم را می بوسد می گوید:خوش اومدی گلِ بابا..بیا بشین تا خستگیت برطرف بشه..

من هم می بوسمش و روی مبل دونفره کنار بابا می نشینم.با دیدن لبخندش خیالم راحت می شود که حالش خوب است.

ناهار دونفره ای می خوریم و با هم درد و دل می کنیم.من از کارم می گم و بابا هم از کار و دلتنگی اش..

بعد از خوردن ناهار به سمت شرکت حرکت می کنم .مطمئنا تا الان بچه ها همگی جمع شده بودند و منتظر بودند.همانطور که من منتظر دیدن طرح ها بودم تا 45 روز آینده باید طراحی ها رو به اتمام می رسوندیم و بعد شروع به سرانجام رسوندن طرح می کردیم و تازه اصل کار داشت شروع میشد و استرس من و بچه ها هم انگار هر لحظه بیشتر می شد.

یاسی را از اغوشم دور می کنم و با خنده می گم:لوس نکن خودت رو...حالا مگه چندوقته من رو ندیدی..خوبه من این چندوقت همش شرکتم..

چشم غره ای بهم میره و می گه:بی احساسی دیگه...بیا بریم تو که بچه ها منتظرتن..مخصوصا حامد!

لبخندی میزنم و میگم:حامد دیگه چرا؟!

پشت چشمی نازک می کنه و میگه:

- من چه میدونم..حامده دیگه..دو روزه هی میگه پس چرا این دختر نمیاد..انگاری دلش برات تنگ شده..

romangram.com | @romangram_com