#پروانه_ی_من_پارت_199
شانه ای بالا می اندازم.
-هیچی..همش در مورد کار حرف زدیم!
زیر لبی می گوید”آهــان” پس چیزی نگفته!و نفسی عمیق می کشد.
متعجب نگاهش می کنم.مگر قرار بوده که چیزی بگوید!چیزی که مسیح م یداند و من نمی دانم؟!
-مگه قرار بوده چیزی بگن؟!
به سمتم می چرخد و تند حرفم را تکذیب می کند.
-نه..نمی دونم!
متعجب نگاهش می کنم..نگاهش را از من می گیرد و دستش را به سمت ضبط می برد و روشنش می کند.
وقتی ماشین را پارک می کند با هم پیاده میشیم.طبق بیشتر اوقاتی که همراهی ام می کرد این بار هم تا سالن اصلی فرودگاه کنارم قدم برمیدارد.
-اگر مهوش جون اومد تهران بهم خبر بدین که یه روز هم بیان پیش ما!
چشمان روشنش را که در نظرم..امروز رنگی خاص شده بود به نگاهم می دوزد.
-مگه می خوای چند روز تهران بمونی؟!
-قراربود 2 روز بمونم..ولی اگه مهوش جون بیان بیشتر می مونم.
لبخندی مهربان به صورتم میزند.
romangram.com | @romangram_com