#پروانه_ی_من_پارت_198

تند به سمتش می چرخم و می گم:اره...شما از کجا می دونین؟!

به سمتم می چرخد و بی حرف نگاهم می کند و وقتی صورت متعجبم را می بیند فقط لبخند میزند.

با کنجکاوی میگم:مهندس وفایی بهتون گفتن؟!مگه شما رفتین شرکت؟!

ولی مسیح که همیشه ساعت 9 تازه به شرکت می رفت.

وقتی نگاه سمجم را روی خودش حس می کند به سمتم می چرخد.

-هیچ کدوم..خودم زنگ زدم به مهاجری...اون گفت که با وفایی رفتی!

چشم هایم گرد می شود..راننده شرکت را می گفت.یعنی هر روز آمار رفت و آمد من را می گرفت!

نگاهم را از صورتش که داشت به لبخند باز می شد می گیرم و زیر لب کوتاه و آرام می گم: آهان.. که اینطور!

و به صندلی تکیه می دهم.وقتی سکوتم را می بیند خودش شروع به حرف زدن می کند.

-من هر روز به مهاجری زنگ میزنم..البته از وقتیکه که با خودم نمیای و نمیری!اینجوری خیالم راحت تره!

باز هم سکوت می کنم.چرا این همه نگران من بود؟!مگر من جز طراح پروژه ی بزرگی که مسئول اجراییش او بود ،نبودم؟مگر جز اینکه ،چند وقتی بود که عضوی از شرکتش شده بودم،نبودم؟پس چرا این همه مواظبم بود.چیزی پشت این همه نگرانی پنهان بود و من نمی دانستم!

-نمی خوای بپرسی چرا؟!

بی حواس به سمتمش می چرخم و می گم:چی چرا؟!

از بی حواسی ام می خندد.مردانه و مثل همیشه دلنشین!

-هیچی...حالا وفایی چی می گفت؟!

romangram.com | @romangram_com