#پروانه_ی_من_پارت_196
نیم ساعت هم مشغول آماده شدن می شوم و ساعت نزدیک به 9 است که از اتاق به همراه وسایلم بیرون می زنم.زری خانم هم آماده روی مبل ها نشسته بود.لبخندی میزنم و کنارش میروم.
-از طرف من اون نوه ی خوشگلت رو هم ببوس زری خانم..به دخترت هم سلام برسون.
-چشم خانم..شما هم به پدرتون سلام برسونین..
صدای زنگ آیفون بیشتر از این اجازه ی حرف زدن نمی دهد.مسیح بود.با زری خانم خداحافظی می کنم و او هم تا جلوی در بدرقه ام می کند.
مسیح با چهره ای جدی ،پشت رل ماشین نشسته بود و عینک آفتابی مارکش هم روی موهایش خودنمایی می کرد..
برای زری خانم دستی تکان می دهد و من به سمت در ماشین حرکت می کنم.وسایلم را روی صندلی عقب می گذارم و خودم کنار مسیح جلو می نشینم.
-سلام..صبح بخیر!
و کمربندم را می بندم.
بدون نگاه کردن به صورتم جواب سلام و صبح بخیرم را می دهد و می گوید:همه چیز رو برداشتی؟!
صاف سرجایم می نشینم.همه چیز را برداشته بودم.
-بله..میتونیم بریم.
برای زری خانم دستی تکان می دهد و از خانه به سرعت دور می شود.
نگاهی به نیم رخ جدی اش می اندازم.چرا اینقدر بدخلق بود امروز؟!از سکوتش خوشم نمی آمد و دلم می خواست مثل دفعه های قبل با من صحبت کند ولی انگار،قصد همچین کاری نداشت و با نگاهی صامت،به جاده و ماشین ها چشم دوخته بود.
-مهوش جون خوبن؟!
بدون اینکه باز نگاهم کند جواب می دهد.
romangram.com | @romangram_com