#پروانه_ی_من_پارت_195


کمی در جایش کج می شود و متمایل به سمت من،نگاهی به صورتم می کند و با همان لحن خودمانی همیشگی اش جوابم را می دهد.

-انشا..سرفرصت قول میدم که مزاحم بشم..الان هم شما خسته این..هم من روز پر مشغله ای داشتم!

اصرار الکی بی فایده بود و راستش هم،هر دو خسته بودیم.

- خوشحال میشدم بیاین داخل ...ولی هر جوری که صلاح میدونین..بازم ممنون!

و دستگیره را برای باز کردن در لمس می کنم و پیاده میشم.با پیاده شدن از ماشین،هوای دم کرده ی شبانگاهی به صورتم می خورد..شیشه ی سمت خودش را پایین می کشد و درست مثل مسیح که همیشه صبر می کند تا من به داخل بروم او هم می ایستد و با تک بوقی جواب خداحافظی ام را می دهد و می رود.

در را می بندم و وارد خانه می شوم.امشب هم شبی بود برای خودش.هر چند دلم می خواست مسیح مرا می رساند ولی قسمت اینطور بود که امشب،وفایی همراهی ام کند.



* * *



با صدای زنگ ساعت چشمانم را باز می کنم.طبق پیامکی که دیشب مسیح داده بود تا یک ساعت دیگر می رسید و من هنوز داشتم خمیازه می کشیدم.

پتو را کنار می زنم و سلانه سلانه به سمت سرویس بهداشتی حرکت می کنم.دست و صورتم را خشک می کنم و به آشپزخانه می روم.

-سلام زری خانوم..

زری خانم به سمتم می چرخد و با نگاهی به سرتاپایم می گوید:سلام دخترم..صبحت بخیر..بیا بشین الان برات چایی میریزم..

خمیازه ای می کشم و پشت میز قرار می گیرم.صبحانه ام را به سرعت می خورم و برای حاضر شدن به اتاقم می روم.قرار شده بود که این دو روزی که نبودم زری خانم هم به خانه ی دخترش برود مثل تمام دفعاتی که به تهران برمی گشتم.


romangram.com | @romangram_com